شب یلدا یا شب چله

شب یلدا یا شب چله ؛
یادگاری از نیاكان ما ایرانیان با خاطره ها و هیجانهای آن
بر همه دوستان مبارکباد .

شب یلدا یا شب چله ؛
یادگاری از نیاكان ما ایرانیان با خاطره ها و هیجانهای آن
بر همه دوستان مبارکباد .

دو سروده از حبیب الله چایچیان«حسان»
شب عاشورا
امشب شهادت نامهی عشّاق امضا میشود
فردا زخون عاشقان، این دشت، دریا میشود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا میشود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا میشود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفتهاست
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا میشود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسودهاند
فردا به زیر خارها، گم گشته پیدا میشود
امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا میشود

شب عاشورا
هر كه سرباز خدا نیست نماند، برود
وان كه پابند وفا نیست نماند، برود
مى كشد پرده تاریك شبانگاه به دشت
هر كه را شرم و حیا نیست نماند، برود
رود آهسته چنان موج سیاهى در شب
هر كه را ترس خدا نیست نماند، برود
دجله آغشته به خوناب پریشانى ماست
هر كه آشفته ما نیست نماند، برود
تشنه دشت بلا هیچ نمى جوید آب
آن كه سیراب بلا نیست نماند، برود
رشته نازك پنهان تعلّق دارد
آن كه آزاد و رها نیست نماند، برود
هر كه آیینه خود را به تماشا نشكست
محرم اهل ولا نیست نماند، برود
بر سر تربت ما لاله شفا مى گیرد
هر كه در فكر شفا نیست نماند، برود
آخرین سجده عشق است به محراب نیاز
هر كه هم بال دعا نیست نماند، برود


روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه
بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و
اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است .
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،
که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم ولبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
نتیجه :
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید
خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد.
باور
داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است ....
پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،
اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. تا به حال واسه چند
نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟
|
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این داستان کوتاه رو دوست بسیار عزیزم آقای محمد حسین شیخ نوه سی برایم فرستادند که از ایشون هم متشکرم .