شب یلدا یا شب چله



شب یلدا یا شب چله ؛

یادگاری از نیاكان ما ایرانیان با خاطره ها و هیجانهای آن 

بر همه دوستان مبارکباد .

جوان و زيبایی

جوان و زيبایی




«وَ لا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَر الي جَميلِ رُؤيَتكَ؛ [خداوندا] مشتاقان جمالت را از نظر به ديدار زيبايت محروم مفرما».(1)


 گرايش به زيبايي و جمال، يكي از خواسته‌هاي فطري انسان است و احساس لذت از زيبايي و آراستگي و پاكيزگي، با سرشت وي آميخته شده است.

از ديدگاه اسلام و قرآن، خداوند سرچشمه هر زيبايي است و او پديدآورنده همه زيبايي‌هاست.

خداوند در قرآن كريم، نظر كساني را كه به غلط، آراستگي و زينت را با دين و آموزه‌هاي آسماني مغاير مي‌پندارند، مردود مي‌شمارند و مي‌فرمايد: «بگو چه كسي زينت‌هاي الهي را كه [خداوند] براي بندگان خود آفريده و روزي‌هاي پاكيزه را حرام كرده است». (اعراف: 32)

اسلام همواره بر آراستگي و زيبايي تأكيد دارد، ولي ميزان و حدّ زيباگرايي را نيز مهم مي‌داند. اسلام جايز نمي‌داند كه مسلمانان در هيچ زمينه‌اي دچار افراط و تفريط شوند.

آرايش و زيبايي در زنان نبايد در حدّي باشد كه نگاه ناپاكان حريص را به دنبال خود بكشاند و حريم عفت را بشكند و انسانيت را به خطر افكند. آراستگي بايد با پايبندي به حدود الهي همراه باشد و نبايد گوهر وجود را با زيبايي‌هاي مصنوعي آراست و آن را به صحن كوچه‌ و خيابان كشاند؛ چرا كه اين كار باعث سلب آسايش از خود و ديگران مي‌شود. انسان با زيبايي‌هاي بي‌حد و مصنوعي، نقابي نقاشي شده با رنگ‌هاي به ظاهر زيباست كه انديشه‌هاي بي‌پناه را سردرگم مي‌سازد.

همان‌گونه كه آراستگي شايسته، سبب نشاط و سلامت و استحكام روابط مي‌شود، آراستگي ناشايست و زياده‌روي در خودآرايي، فساد و فتنه در جامعه ايجاد مي‌كند.

ـ زيبايي باطني، زيبايي‌هاي ظاهري را صد چندان مي‌كند، ولي زيبايي‌هاي ظاهري نمي‌تواند نيكو سيرتي به وجود آورد.
اگر افراد به اندازه‌اي كه در آراستگي صورت و ظاهر خود دقت داشتند، به سيرت و باطن خود نيز توجه مي‌كردند بسيار محبوب‌تر مي‌شدند. چه بسيار ازدواج‌هايي كه به خاطر زيبايي صورت انجام شده، ولي به خاطر زشتي سيرت به طلاق انجاميده است.


بنابراين، بايد به همان اندازه كه به زيبايي ظاهر مي‌پردازيم، به زيبايي و آراستگي اخلاق، و انديشه و عمل نيز توجه كنيم كه با هر دو زيبايي مي‌توانيم جواني تكامل يافته و مفيد براي خود و كشورمان باشيم.

منبع :
www.rasekhoon.net
ادامه نوشته

شب عاشورا


دو سروده از حبیب الله چایچیان«حسان»


شب عاشورا

امشب شهادت نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود

فردا زخون عاشقان، این دشت، دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته‌است

فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند

فردا به زیر خارها، گم گشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش

فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا می‌شود


شب عاشورا


هر كه سرباز خدا نیست نماند، برود

وان كه پابند وفا نیست نماند، برود

مى كشد پرده تاریك شبانگاه به دشت

هر كه را شرم و حیا نیست نماند، برود

رود آهسته چنان موج سیاهى در شب

هر كه را ترس خدا نیست نماند، برود

دجله آغشته به خوناب پریشانى ماست

هر كه آشفته ما نیست نماند، برود

تشنه دشت بلا هیچ نمى جوید آب

آن كه سیراب بلا نیست نماند، برود

رشته نازك پنهان تعلّق دارد

آن كه آزاد و رها نیست نماند، برود

هر كه آیینه خود را به تماشا نشكست

محرم اهل ولا نیست نماند، برود

بر سر تربت ما لاله شفا مى گیرد

هر كه در فكر شفا نیست نماند، برود

آخرین سجده عشق است به محراب نیاز

هر كه هم بال دعا نیست نماند، برود


منبع :
وبلاگ
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه اهل بیت(ع)

قصیده «انگشتری سوّم خاتم»

استاد علیرضا قزوه در استقبال از ماه محرم قصیده‌ای با نام

«انگشتری سوّم خاتم»


سروده است.

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های




***
از کوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
ادامه نوشته

خلاقیت

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و

اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،

که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم ولبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

نتیجه :

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید

خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد.

 باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

لبخند بزنید

داستان کوتاه : پل


پل



سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این داستان کوتاه رو دوست بسیار عزیزم آقای محمد حسین شیخ نوه سی برایم فرستادند که از ایشون هم متشکرم .